تبليغاتX
strange

strange

دنیای زشت

دوست داشتم یه خانه علم بود که بچه ها برای کلاس فوق برنامه میومدن اونجا بعد من پیانو تدریس می کردم. دست در دست مامان باباشون میومدن و خوشال موسیقی یاد می گرفتن...

دوست داشتم دستای میلاد ضمخت  و بزرگترین آروزی ، آرزو برگشتن مادرش نبود :(

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 23:19  توسط سها  | 

دغده ها

وفتی یه پروژه تموم میشه یه حس خوبی دارم مخصوصن وقتی خونه ام و 2 سوته کدم رو می زنم . اصن وقتی خونه ام همه چی یه جور دیگه ست اون چرندیاتی که تو خوابگاه 80 درصد ذهنم رو مشغول کرده دیگه اصن وجود ندارن . مثل همین قضیه پسرها که این هفته ذهن هر 5 تاییمون رو مشغول کرده بود چه قد چرت گفتیم الان که فکر می کنم می بینم به ما چه که اون به این نمیاد یا چرا فلانی با فلانی دوسته در صورتی که من ازش خیلی خوشم میاد و سرتر از دوست دخترشم . تو خونه می گم گور بابای همه تون خونه رو عشقه اما تو اون خوابگاه لعنتی جلسه می ذاریم ببینیم چه مونه .مریضی داریم که هیشکی به ما توجه نمی کنه بعد هی میریم who is better looking  نظر می دیم  به هم رای میدیم خوشحال شیم .ای لعنت به منی که تو اون خوابگاهه ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1390ساعت 11:2  توسط سها  | 

من می تونم

از اون موقع هایی که در اوج نا امیدی تصمیم های بزرگ می گیری

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم اردیبهشت 1390ساعت 8:50  توسط سها  | 

یار دبستانی

دیروز جلو در دانشکده دستامون رو گرفتیم بالا و نیم ساعت "یار دبستانی من " خوندیم برا ازادی بچه هایی که دهم گرفتنشون .سکوت کردیم کف زدیم گریه کردیم و...

امروز 6 نفر تعلیق شدن اسم 16 نفر تو لیسته عملن دیگه هیچ غلطی نمی تونیم بکنیم

خدایا دیگه چه قد سکوت کنیم ، من بنده ی سرتا پا تقصیرم خدا اما تو به کرمت ظلم رو از ما دفع کن

اللهم فک کل اسیر

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم اسفند 1389ساعت 22:53  توسط سها  | 

همین که احساس کنی گاهی برای کسی مهمی کافیه.شاید زیاد هم مهم نباشه اون شخص کی باشه ولی وقتی سر صحبت رو باز می کنه یعنی تو ارزش هم نشینی رو داشتی...

تجربه بدی هم نبود ...

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اسفند 1389ساعت 20:51  توسط سها  | 

از خودم می پرسم

از چی نفرت داره

چی ازم فهمیده که ازم بیزاره

اما باز فک می کنم

شاید اصلن نمی خواد

کسی عاشقش بشه

کسی پا به پاش بیاد

واسه این تنهایی بهت اصلن نمیاد که مقصر باشی

تو با این زیبایی نمی تونی از عشق متنفر باشی...

ای لاو یو محسن چاوشی

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اسفند 1389ساعت 23:30  توسط سها  | 

چهل

۱-خیلی برام جالب بود امروز به عموم می گفتم بابام از صدا و سیما بدش میاد نمیذاره تلوزیون ببینیم

عموم گفت :"بابات ضد انقلابه."

داشتم به این فک می کردم اون موقع که عمو تو بازار بود بابام مبارزه سیاسی می کرد .اون موقع که بابا از طرف جهاد رفت مناطق محروم عمو پای معامله نشسته بود . اون موقع که بابام جبهه بود عمو پول می شمرد .حالا نه فقط پدر من که همه اونایی که پا به پاش جنگیدن ضد انقلابن و شما ها صاحب انقلاب.

loosing an illusion make u wiser than finding truth-۲- خب گفتم شاید یه ربطی به من داره ...خنده ام می گیرد چه تمنای محالی دارم ...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 0:11  توسط سها  | 

در عمل کاری که بازده  داشته باشد انجام نمی دهم

از صب تا حالا ۲ تا همورک گذاشتم جلو روم فقط نگاهشون می کنم:( صد رحمت به درس نخوندنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اسفند 1389ساعت 18:46  توسط سها  | 

خیلی دوس داشتم به اون بسیجی که امروز تو ولی عصر خفتم کرد و تا کمر رفت تو کیفم بگم همین جوری که تو جلو منو تو این دنیا گرفتی من جای دیگه جبران می کنم برات ...خوشحالم که خدا هم از حق الناس نمی گذره

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اسفند 1389ساعت 22:52  توسط سها  | 

به فردا فکر می کنم

به کوئیز طراحی الگوریتم ... به میدون انقلاب...به میدون ژاله سابق...خدایا خودت کمک کن اگه تو بخوای از دماغ هیچ کس هم خون نمیاد ...

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 23:27  توسط سها  |